شماره پنج: مدرسه

برداشت سوم: خانه دوست کجاست؟

از یک تا هزار با عدد و حروف!

پاره‌ای از بخش یازده: پی.‌اُ.وی/زنگ سینما/ سینما از منظر روان‌شناختی

نویسنده: مهدی آبایی

تا به خودم آمدم پای تخته بودم و اشک می‌ریختم. نه اشک نمی‌ریختم، داشتم گریه می‌کردم. چهار پسر دیگر تا اینجای کار با من ایستاده بودند. آنجا. پای تخته. همگی ابتدا اشک می‌ریختیم. بی‌صدا. کم کم که صدای ناله‌های خفیف‌مان را می‌شنیدیم دیگر اشک نبود. گریه‌های دوچندان بود. بدون آنکه همدیگر را نگاه کنیم. نگاه‌مان جایی میان موزائیک‌های کف کلاس و تهدید معلم گم بود. با من می‌شدیم پنج نفر. نفر ششم و هفتم در فاصله‌ی میان نیمکت تا تخته گریه‌شان را شروع کرده بودند و نفر هشتم همان‌جا پای نیمکت. حتی قبل از آنکه معلم سر برسد. معلم سه ردیف را گذشته بود و ردیف چهارمی‌ها، ماست‌ها را کیسه کرده بودند و خطاکاران می دانستند باید زار زد. به امید رحمی، روزنه‌ای، معجزه‌ای، چیزی. هیچ. هیچ راهی نبود. آن‌ها که از یک تا هزار با عدد و حروف ننوشته بودند سرنوشت‌شان احتمالاً به دندان‌های سگ مدرسه گره می‌خورد. سگی در سیاهچال که غرش می‌کرد و در حیاط مدرسه که بازی می‌کردی گاهی صدایش می‌آمد و زهر مار می‌شد گلی که به دروازه‌ی بی‌تورِ مدرسه زده بودی و شادی به اندامت می‌ماسید. انتهای ردیف چهارم که رسید معلم، شده بودیم ده نفر. مبصر را فرستاد. ناظم آمد. گریه‌ها جان گرفت. معلم سر صندلی‌اش نشسته بود و ردیف خطاکاران را می‌نواخت. من موزائیک‌ها را می‌شمردم. هر بار که به پانزده می‌رسید، ذکر مصیبت دیگری می‌رسید و امانم نمی‌داد. نتوانستم بشمارمشان. تا سیصد بیشتر ننوشته بودم ولی در عوض سر‌کلاس همیشه دست به سینه بودم. بی‌صدا. سکوتم کفاف هفتصد عدد ننوشته‌ی دیگر را نمی‌داد. کافی نبود. تا هزار نرفته بودم. نگاهم را می‌دزدیدم. نمی‌دانم ناظم گفت:«تو دیگه چرا، تو که بچه‌ی خوبی بودی» یا نه. شاید گفته باشد. درست یادم نمی‌آید. به مرور برایم مثل یک تابلوی آبستره شده. همه چیز محو. آن سگ هم محو شد در افسانه‌ی موتورخانه. ولی این تابلو یک لکه رنگ تندِ زننده دارد که نمی‌دانم چه رنگی‌ست ولی هنوز تیز است و مانده: پسرک کناری‌ام پشت نیمکت کلاس، ایکیوسان بود. همان هیبت. سر از ته تراشیده، صورت گِرد و کمی تپلی. معلم که از نیمکت جلو شروع کرد مهربان به نظر می‌رسید. ایکیوسان آرام بود. فکر نمی‌کردم خطری باشد. دست به سینه نشستم و به لبخند معلم امیدوار بودم. حتماً مرا به جا می‌آورد دوباره. دفترم را دید. سیصد کجا، هزار کجا؟ …سینما ا زمنظر روان‌شناسیادامه مطلب را در بهروان شماره پنجم (مدرسه) بخوانید.
خرید از سایت: behravanmag.com
نسخه الکترونیکی: jaaardotcom
خرید حضوری: پیشخوان دکه‌ها و کیوسک‌های روزنامه‌فروشی و کتاب‌فروشی‌های نشرِ چشمه

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن