قاصدک

نگرش راجرز به شخصیت سالم

 

کارل‌راجرز در کنار آبراهام دو نام بزرگ روان‌شناسی انسان‌گرا هستند.
راجرز؛ روان‌شناس آمریکایی، یکی از نظریه‌پردازان معروف شخصیت و یکی از چهره‌های اصلی در رویکرد روان‌شناسی انسان‌گرایانه و  اگزیستانسیالیستی در روان‌شناسی است.
راجرز به عنوان یکی از پدرهای تحقیقات روان‌درمانی شناخته می‌شود و به دلیل تحقیقات پیشرویی که انجام داده‌است، نشانِ مشارکت علمی برجسته از سوی انجمن روانشناسی آمریکا در سال ۱۹۵۶ به او تعلق گرفت.
او موضعی پرسشگر و جرأت ورزانه به سوی قلمرو ناشناخته هم به عنوان یک فرد متخصص و هم عادی داشت.

رویکرد فرد محور به عنوان رویکرد منحصربه‌فرد او در شناخت شخصیت و روابط انسانی، کاربردهای بسیاری در حوزه‌های مختلف از جمله مشاوره و روان‌درمانی گروهی مورد استفاده قرار گرفت. در سال ۱۹۷۲ راجرز به دلیل کارهای حرفه‌ای‌اش، از سوی انجمن روان‌شناسی آمریکا به عنوان شایسته‌ترین فرد برای دریافت نشان مشارکت حرفه‌ای برجسته انتخاب شد. او پیش از مرگش در سال ۱۹۸۷ به پاس فعالیت‌هایش در زمینهٔ درگیری‌های داخلیآفریقای جنوبی و ایرلند شمالی نامزد دریافت جایزه صلح نوبل شد.

در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن بیستم٬ دانش روان‌شناسی بیشتر درگیر مفهوم بیماری‌های روانی بود.

راجرز در سفر خود به آن سوی جهان بخش مهم و تازه‌ای از درون خویش را کشف کرد. در برابر مردمی با زمینه فکری و فرهنگی متفاوت قرار گرفت. مردمی که عقایدشان به اندازه ظاهر و زبان‌شان برای او بیگانه می‌نمود. هنگام گفتگو با سایر شرکت‌کنندگان، تحت‌تأثیر عقاید آن‌ها قرار می‌گرفت. پایه و اساس معتقدات دینی بنیادگرانه‌اش سست و متزلزل می‌شد. چنان‌چه سرانجام دست از این معتقدات شست. حاصل تجربه‌های راجرز از این سفر، گسستن از علائق دینی و فکری پدر و مادرش، و پی‌بردن به‌این نکته بود که: «می‌توانم افکار و نتیجه‌گیری‌های خود را داشته باشم و موضعی را برگزینم که بدان معتقدم».
اعتقاد و اعتماد به تجربه‌های خود شخص، زیربنای نگرش راجرز به شخصیت آدمی شد.

برخلاف آلپورت که داده‌هایش تنها از بررسی افراد بالغ سالم آمده بود، راجرز با کسانی که دچار اختلال روانی بودند و برای دگرگونی شخصیت خویش مدد می‌جستند به کار پرداخت. راجرز برای مداوای این بیماران روش درمانی خاصی ابداع کرد که مسئولیت عمدهٔ دگرگونی شخصیت را به‌جای آن‌که متوجه درمانگر کند، بر عهدهٔ بیمار می‌نهد. بدین‌ترتیب، از اصلاح روش درمانی مراجع_محوری پیداست که فرض بر این است کسی که دچار اختلال روانی شده، از توانایی و هوشیاری معینی برخوردار است. این فرض نمایان‌گر نگرش راجرز به طبیعت انسان است. اگر انسان مسئول بهبود شخصیت خویش است و توانایی این کار را دارد، پس باید موجودی آگاه و معقول باشد. به‌اعتقاد راجرز، ادراک آگاهانه از خویشتن و دنیای پیرامون است که شخص را هدایت می‌کند، نه نیرو‌های ناآگاهی که در اختیار و به فرمان او نیست.

هر نوع رفتاری که نرمال نبود یک بیماری تلقی می‌شد. دانش روان‌درمانی تقریبا همه را نیازمند درمان می‌دانست و حتی انسان سالم و هنجار و نرمال هم، وجودی بود که ناهنجاری‌ها و زخم‌ها و عقده‌ها و اضطراب‌های ناخودآگاه در کمین‌اش بودند تا سلامت و شادمانی و زندگی طبیعی‌اش را راهزنی کنند.

راجرز در نظام شخصیت به‌یک انگیزش یا «یک نیاز اساسی» که همان صیانت، فعلیت و اعتلای تمامی جنبه‌های شخصیت می‌باشد، ارزش قائل بود. به‌باور او، این گرایش فطری است. راجرز معتقد بود هیچ‌یک از جنبه‌های رشد و تکامل آدمی، مستقل از گرایش فعلیت بخشیدن عمل نمی‌کند. در سطوح پایین‌تر، گرایش فعلیت بخشیدن، مسئول نیازهای اساسی فیزیولوژیک به آب و غذا و هوا است. به‌هر‌صورت، فعلیت بخشیدن بیش از صیانت ارگانیسم است. هم‌چنین عامل تسهیل و اعتلای بلوغ و پختگی و کمال است. سرسختی و تنازعی که با فعلیت بخشیدن همراه است، از تنش نمی‌کاهد، بلکه به‌آن می‌افزاید. پس هدف زندگی تنها حفظ توازن و تعادل یا آسودگی و سکون و آسایش فراوان نیست. راجرز در این سطح، میان انسان سالم و ناسالم تمایز نمی‌گذارد. به باور او با رشد فرد، پرورش خود آغاز می‌شود.

راجرز برای مداوای بیماران روش درمانی خاصی ابداع کرد که مسئولیت عمدهٔ دگرگونی شخصیت را٬ به جای آنکه متوجه درمانگر کند ٬ بر عهدهٔ بیمار می‌نهد.

به اعتقاد راجرز٬ ادراک آگاهانه از خویشتن و دنیای پیرامون است که شخص را هدایت می‌کند٬ نه نیرو‌های ناآگاهی که در اختیار و به فرمان او نیست.معیار نهایی انسان ٬ تجربهٔ هوشیار و آگاهانهٔ اوست.راجرز در نظام شخصیت به یک انگیزش یا یک نیاز اساسی که همان صیانت٬ فعلیت و اعتلای تمامی جنبه‌های شخصیت است قائل است، این گرایش فطری است.

کسانی که به تحقق خود می‌پردازند، به‌راستی خودشان هستند. خود را پشت نقاب‌ها و صورتک‌ها پنهان نمی‌سازد و به‌آن‌چه نیستند، تظاهر نمی‌کنند یا در برابر بخشی از‌خود سپر نمی‌گیرند. پیروِ تجویزهای رفتاری نمی‌شوند، هر لحظه به رنگی در نمی‌آیند و در اوضاع و شرایط مختلف شخصیت‌های متفاوت از خود نشان نمی‌دهند. از توقعات و ممنوعیت‌های تحمیلی جامعه یا پدر و مادر خویش آزادند، و این‌قاعده برای آن‌ها کوچک است و این مراحل را پشت‌سر گذاشته‌اند. به‌عقیده راجرز، کسانی که به تحقق خود می‌پردازند، با آداب و اصولی که دیگران وضع کرده‌اند زندگی نمی‌کنند. خود، مالک شخصیت خود هستند و مستقل از هنجارهای تجویز شدۀ دیگران عمل می‌کنند. بی‌گمان اینان آشکارا پرخاش‌گر و سرکش یا عمداً قراردادشکن نیستند تا قواعد جامعه و معیار‌های پدران و مادران‌شان را زیر پا بگذارند. می‌دانند که می‌توانند به‌عنوان فرد در چهارچوب وسیع مقررات و خطْ‌مشی‌های جامعه به عمل‌کردشان بپردازند.

کارل راجرز معتقد بود که روان‌شناسی سنتی یک چارچوب خشک و صلب و محدود برای سلامت تعریف کرده و به سادگی همه را بیرون از آن در نظر می‌گیرد در حالی که انسان‌ها می‌توانند بسیار متفاوت زندگی کنند و همه هم با وجود تفاوت‌ها سالم در نظر گرفته شوند.

از نظر راجرز شخصیت سالم روند است نه حالت بودن، «مسیر است٬ نه مقصد». تحقق خود پیش می‌رود، هیچ‌گاه پایان نمی‌پذیرد و وضعیتی ایستا ندارد. این هدف رو به آینده فرد را پیش می‌راند و همۀ جنبه‌های خود را دگرگون می‌سازد و می‌پروراند. با رشد فرد پرورش خود آغاز می‌شود.آنگاه که بدن و اندام‌ها شکل خاص خود را یافت و کامل شد، رشد و کمال متوجه شخصیت می‌شود. تحقق خود روند خود شدن و پرورش ویژگی‌ها و استعداد‌های یکتای فرد است. به اعتقاد راجرز، در بشر میلی ذاتی برای آفرینندگی هست و مهم‌ترین آفریدۀ هر انسان، خود اوست.

راجرز کسی را که به تحقق خود می‌پردازد٬ چون آدمی شادمان و خرسند ٬ یا حتی کسی که بیشتر مواقع خشنود و خوشبخت است توصیف نمی‌کند.به عقیدهٔ راجرز کسانی که به تحقق خود می‌پردازند با آداب و اصولی که دیگران وضع کرده‌اند زندگی نمی‌کنند. جهتی که برمی‌گزینند و رفتاری که از خود نشان می‌دهند٬  تنها توسط خودشان تعیین شده است. خودشان مالک شخصیت خود هستند و مستقل از هنجارهای تجویز شدۀ دیگران عمل می‌کنند. تحقق خود پیش می‌رود، هیچ‌گاه پایان نمی‌پذیرد و وضعیتی ایستا ندارد. این هدف روبه‌آینده فرد را پیش می‌راند و همۀ جنبه‌های خود را دگرگون می‌سازد و می‌پروراند.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن